خدای را بندگانند که کس طاقت غم ایشان ندارد و کس طاقت شادی ایشان ندارد. صراحیی که ایشان پر کنند هر باری و در کشند، هر که بخورد دیگر با خود نیاید. *مقالات شمس تبریزی

امروز سماع است و شراب است و صراحی

یک ساقی بدمست یکی جمع مباحی

روحی است مباحی که از آن راح چشیده‌ست

کو روح قدیمی و کجا روح ریاحی

در پیش چنین فتنه و در دست چنین می

یا رب چه شود جان مسلمان صلاحی

زین باده کسی را جگر تشنه خنک شد

کو خون جگر ریخت در این ره به سفاحی

جاوید شود عمر بدین کاس صبوحی

ایمن شود از مرگ و ز افغان نیاحی

این صورت غیب است که سرخیش ز خون نیست

اسپید ز نور است نه کافور رباحی

شمعی است برافروخته وز عرش گذشته

پروانه او سینه دل‌های فلاحی

سوزیده ز نورش حجب سبع سماوات

پران شده جان‌ها و روان‌ها ز نواحی

این حلقه مستان خرابات خراب است

دور از لب و دندان تو ای خواجه صاحی

با خود ملک الموت بگوید هله واگرد

کاین جا نکند هیچ سلاح تو سلاحی

ما را خبری نی که خبر نیز چه باشد

خود مغفرت این باشد و آمرزش ماحی

از غیب شنو نعره مستان و خمش کن

یک غلغله پاک به از بانگ صباحی

فارس شده شمس الحق تبریز همیشه

بر شمس شموس و نکند شمس جماحی

ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه می‌شد

درخت‌های حقایق از آن بهار چه می‌شد

دل از دیار خلایق بشد به شهر حقایق

خدای داند کاین دل در آن دیار چه می‌شد

ز های و هوی حریفان، ز نای و نوش ظریفان

هوای نور صبوح و شراب ناب چه می‌شد

هزار بلبل مست و هزار عاشق بی‌دل

در آن مقام تحیر ز روی یار چه می‌شد

چو عشق در بر سیمین کشید عاشق خود را

ز بوسه‌های چو شکر در آن کنار چه می‌شد

در آن طرف که ز مستی، تو گل ز خار ندانی

عجب که گل چه چشید و عجب که خار چه می‌شد

میان خلعت جانان قبول عشق خرامان

به بارگاه تجلی ز کار و بار چه می‌شد

به باد و آتش و آب و به خاک عشق درآمد

به نور یک نظر عشق هر چهار چه می‌شد

چو شمس مفخر تبریز زد آتشی به درختی

ز شعله‌های لطیفش درخت و بار چه می‌شد